جیگر مامانیجیگر مامانی، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

هيچي و همه چي

تو یه قطره از بهشتی که تو سرنوشتمی

معنای بهشت رو میشه با داشتن بچه متوجه شد ! این همه عشقی که بهش داری و لذتی که از دیدنش میبری . دوست داشتنی که نمیفهمی از کجا اومد . یهو چی شد ... انقدر که خسته و عصبی ات میکند . انقدر که زحمت دارد ولی چرا انقد دوستش دارم ؟؟؟؟ فاطمه تو به معنای واقعی قطره ای از بهشتی برای من ! تو به معنای واقعی همه وجودمی ... عزیز دلم ... مامانییییی خدایا حفظش کن ! هم جسم و هم روح و همه جوره ....  
29 ارديبهشت 1392

فاطمه جونم و این ویروس جدید

اسهال استفراغ و تب ... ارمغان این ویورس جدید . الحمدلله خداروشکر خودش مدام اب میخوره .. الان تو اینترنت یه گشتی زدم و دیدم کته و ماست و دوغ و مرغ براش خوبه و سیب و موز یه دکتر تو همین کلینیکا بردمش ولی چیز زیادی نگفت... اعصابم خرده ... انقدر مواظب بچت باشی یهو از یکی وا بگیره .  آب شده دخترم ! خدایا خوبش کن ! منم امروز از قاشق دهنیش خوردم و دل پیچه گرفتم ... حالا میخوندم چه ویروس کوفتیه با صابون و اینا هم از بین نمیره و روی اسباب بازی ها و اینا هم تا چن روز زندست ... خدایا بچمو تو این شب اول ماه رجبی به تو میسپارم . سلامتیشو از صاحب این ماه مولاامیر المومنین تمنا دارم . دختر ماهم . امروز فقط جوشونده آب و نعناع و عسل خورده ... یه...
22 ارديبهشت 1392

بدون عنوان

فاطی خوابید بالاخره . یعنی انقدر مظلومانه خوابید ! سرشو گذاشت رو صندلی غذا و ..  آخه من میخواستم کارامو بکنم یه مشت شادونه (شاه دانه که خودم عاشقشم) ریختم جلوش . حالا این دخملی ما هم با اون انشگشتای کوچولو و خوشکلش یه دونه یه دونه میخواست بخوره ... تصور کنید چقدر برا خودش مشغول بود...آخرش دیدم سرشو گذاشته روی صندلی غذا و خوابیده ... قربون چشمای خستت بره مامان ... بلای مامان ! وای وای واییییی چقدر دوستش دارم ! خدایا حفظش کن ! بذار حظ کنم از دیدنش . از داشتنش از بزرگ شدنش از کیف کردنش از خندیدنش از لذت بردنش از خوب بودنش از بنده ی تو بودنش ... بزار حظ کنم از داشتنش! یعنی صبحا من دیگه دل تو دلم نیست اینو بیدارش کنمااا... میرم انقدر...
18 ارديبهشت 1392

بسم تعالی

  فاطمه ماشاءالله واقعا باهوشه ! اینو با اطمینان کامل میگم ! یه کارایی میکنه که از بچه ی یه ساله واقعا بعیده ... من احساس میکنم دنیا رو فهمیده ... مثلا بدون اینکه قبلا جارو رو دیده باشه یه بار تو حیاط بودم بهش گفتم جارو بده مامان . رفت قشنگ جارو رو برداشت ! یعنی همین که فهمیده بود باید چیزی بده به من و چیزی جز جارو اونجا نبود . تمام اعضای بدنشو میشناسه و تا میگیم مثلا چشمات کوش ؟ دست میزاره و میگه : اینا ... به پرنده ها میگه توتو ولی به غیر اونها میگه : هاپو.. مثلا من دارم مستند میبینم گاو یا شیر یا هر چی حیوون باشه میگه هاپو ولی اگه پرنده نشون بده میگه توتو ... سریع یاد میگیره . خیلی بامزست کاراش خیلی حرفا رو نمیتونه ...
18 ارديبهشت 1392
1